خانه » گوناگون » آیا خواب برادر مرگ است؟
  • دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸ - 2019 21 October

گوناگون // ۳۰ شهریور ۱۳۹۸  ,  ۱۸:۲۲  // کد خبر : 42308
آیا خواب برادر مرگ است؟

خواب و مرگ بسیار به هم شبیه اند تا جائی که خواب را برادر مرگ نامیده اند.

به گزارش راوی امروز، در عُرف اعتقادات ما هست که روح که از بدن مفارقت می کند به آسمانها می رود و در بسیاری از تصاویر دیده شده که روح را همچون کبوتر تصویر کرده اند که به هنگام مرگ به سوی آسمان به پرواز در آمده است. این مطلب تا اندازه ای به خواب هم تسری داده شده است و دلیل آن را به قرآن آیه ۴۲  سوره زمر نسبت می دهند. ولی باید دید که آیا اینچنین است؟ آیه الله سبحانی در باره آیه ۴۲ نا ۴۵ سوره زمر چنین می نویسد:

خداوند در آیه ی ۴۲ سوره ی زُمَر می فرماید:  «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی‌ لَمْ تَمُتْ فی‌ مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی‌ قَضی‌ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْری‌ إِلی‌ أَجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فی‌ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» یعنی: ما جان افراد را می گیریم ولی گاه آن را گرفته و پس نمی دهیم و اینها کسانی هستند که محکوم به مرگ می باشند و گاه پس می دهیم و آنها کسانی هستند که به خواب رفته اند و بعد بیدار می شوند. فعل «یَتَوَفَّی» دو مفعول دارد که عبارت است از «الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها» و «الَّتی‌ لَمْ تَمُتْ فی‌ مَنامِها». بنابراین هر دو روحشان گرفته می شود ولی اولی برگردانده نمی شود و دومی برگردانده می شود. «یَتَوَفَّی» به معنای گرفتن است یعنی خداوند جانها را می گیرد، بعد در مورد اولی که کسی است که قرار است بمیرد می فرماید: «فَیُمْسِکُ الَّتی‌ قَضی‌ عَلَیْهَا الْمَوْتَ» و در مورد دومی هنوز اجلش نرسیده است و فقط خوابیده است می فرماید: «وَ یُرْسِلُ الْأُخْری‌ إِلی‌ أَجَلٍ مُسَمًّی» نکته ی دیگر این است که بین توفی و موت فرق است. توفی به معنای موت نیست بلکه به معنای اخذ است بنا بر این «اللَّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها» به معنای گرفتن جان است نه میراندن و الا دلالت آیه از بین می رود..(ای شیعه/ فقه/سبحانی/ ۱۵/۶/۱۳۹۸)

نکته ای که قابل توجه است این است که آیا ضرورت دارد خدا هر لحظه ای که انسان خسته است و خوابش می آید جان انسانها را بگیرد و سپس به هنگام بیدار شدن به آنها برگرداند. ضمناً نامبرده می-نویسد توفی با موت فرق دارد که قطعاً همینطور است ولی معنای آیه این می شود که خدا جانها را می گیرد به هنگام مرگ آنها که توضیح واضحات و جمله این همانی و خالی از پیام است. اگر گرفتن تمام و کمال جانها را مرگ بدانیم و «ها» را در «موتها» به انفس برگردانیم معنای آن این می شود که مرگ را در حین مرگ اتفاق میافتد، یا خدا جان را به هنگام جان دادن انسان می گیرد. اگر «ها» را به بدن ها که البته قرینه ای برای آن نداریم برگردانیم به بدن در برابر نفس شخصیت داده ایم. جالب است که ایشان می نویسد باید بین جان گرفتن و مرگ فرق گذارد و الا دلالت آیه از بین می رود. علامه طباطبائی (ج. ۱۷،  ۴۰۹-۴۰۸) در ذیل تفسیر آیه فوق نکاتی دارد که بخشی از آن به این شرح است:

مراد از «انفس» ارواح است، ارواحی که متعلق به بدنها است، نه مجموع روح و بدن؛ چون مجموع روح و بدن کسی در هنگام مرگ گرفته نمی شود، تنها جان ها گرفته می شود، یعنی علاقه روح از بدن قطع می گردد، و دیگر روح به کار تدبیر بدن و دخل و تصرف در آن نمی-پردازد. و مراد از کلمه «موتها» مرگ بدنها است، حال یا اینکه مضافی در عبارت تقدیر بگیریم و بگوییم تقدیر آیه «الله یتوفی الانفس حین موتها»= خدا جانها را در هنگام مرگ بدن ها می-گیرد» بوده یا اینکه نسبت دادن مرگ به روح را مجاز عقلی بگیریم، و عین همین حرف در کلمه «منامها» می آید؛ چون روح نمی خوابد، بلکه این بدن است که به خواب می رود، پس در اینجا نیز باید بگوئیم: تقدیر «فی منام ابدانها» است یا مجاز عقلی قائل شویم. «و التی فی منامها» این جمله عطف بر کلمه «انفس» در جمله قبلی و ظاهراً کلمه «منام» اسم زمان و متعلق به کلمه «یتوفی» باشد. و تقدیر آیه «یتوفی الانفس التی لم تمت فی وقت نومها» باشد، یعنی و آن انفسی که در هنگام خواب نمرده اند. خدای تعالی مابین ارواح و انفسی که در هنگام خواب قبض می شوند، تفصیل می دهد، و آن را دو قسم می کند و می فرماید« فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی» یعنی آن ارواحی که قضای خدا بر مرگشان رانده شده نگه می دارد و دیگر به بدنها باز نمی گرداند، تا آنکه برای مدتی معین که منتهی الیه زندگی آنها است زنده بمانند و اینکه مدت معین را غایت روانه کردن ارواح قرار داده، خود دلیل بر آن است که مراد از روانه کردن ارواح، جنس آن است، به این معنا که بعضی از انفس را یک بار ارسال می کند و بعضی را دو بار و بعضی را بیشتر و بیشتر تا برسد به آن وقت مقرر. از این دو جمله دو نکته استفاده می شود: اول اینکه نفس آدمی غیر از بدن اوست؛ برای اینکه در هنگام خواب از بدن جدا می شود و مستقل از بدن و جدای از آن زندگی می کند. دوم اینکه: مردن و خوابیدن هر دو توفّی و قبض روح است، بله این فرق بین آن دو هست که مرگ قبض روحی است که دیگر برگشتی برایش نیست، و خواب قبض روحی است که ممکن است روح دوباره برگردد.

اشکالات و تعارضاتی که در بیان فوق مشاهده می شود عبارتند از:

– اختلاط بین روح، نفس و جان. اگر به ترجمه و تفسیر فوق توجه شود بین سه کلمه روح، نفس و جان اختلاط وجود دارد و هر یک به جای دیگری به کار رفته است؛ در حالیکه دست کم بین روح و نفس در بعضی از موارد تفاوت قائلند (فدائی، ۱۳۹۵، ۶۶).

– دو گانگی روح و بدن. آنچه از متن بالا برمی آید دوگانگی روح با نفس، یا نفس و بدن است که مورد اشکال بسیاری از ناباوران اعتقاد به خدا در عصر جدید است (لو، ۱۳۹۲، فصل ۲) و آن دو را دوگانی، غیر همجنس و مانعی بزرگ در راه تحقق معاد و به ویژه معاد جسمانی می دانند. البته در عبارات فوق علامه طباطبائی گاهی بین ارواح و نفوس فرقی قائل نمی شود و آن دو را مترادف می-گیرد.

– بدن می خوابد و روح نمی خوابد. این تعبیر در عبارات فوق تا چه اندازه صحیح است نمی دانم. آیا اگر روح به بدن تعلق نداشته باشد خواب بدن چه معنا دارد؟ همچنین وقتی روح خسته می شود و نیاز به استراحت و آرامش دارد را چگونه باید تعبیر کرد؟ البته بسیاری از حکما به اتحاد جسم و روح که مساوی با نفس است نظر داده اند. این مطلب با اصل جسمانیه الحدوث و روحانیه البقای ملا صدرا هم نمی خواند زیرا در این گزاره صدرائی نوعی اتحاد بر قرار است که نفس انسانی مسیر واحدی را طی می کند.

– عبارت «ارسال دوباره روح را یک بار، دو بار و بیشتر و بیشتر» چندش آور است. مگر خدا بیکاراست که دائماً و برای هر لحظه خواب بندگان روح آنها را بگیرد و باز پس بفرستد.

– اگر باز به عبارات فوق نظری بیفکنیم می بینیم که علامه برای توجیه نظرات خود، ناگزیر در دو مورد مجبور شده از عبارت «مجاز عقلی» استفاده کند.

 و اما پیشنهاد:

به نظر نمی رسد تعلیل فوق در تفسیر آیه ۴۲ سوره زمر کارگشا باشد. بنابراین به جای آنکه انفس را در آیه مزبور به معنای روح، جان، یا نفس بگیریم که لازمه آن این است که در هر مرحله ای که انسان به خواب می رود؛ چه عامل آن خستگی باشد یا کسی از فرط بیکاری کسی خود را به خواب زند روح او توسط خدا قبض شود و سپس به هنگام بیداری آن را بر گرداند. پیشنهاد میشود اگر نفس را به معنی اخص آن یعنی داشتن قدرت اختیار و اراده برای تدبیر امور لحاظ کنیم مشکل حل می شود و با آنچه در واقع امر رخ می دهد تطبیق می کند.

معنای این پیشنهاد این خواهد بود که خدا به هنگام مرگ و نیز در زمان خواب ویژگی اصلی انسانی یعنی داشتن اراده و اختیار را به طور کامل از وی سلب می کند و این غیر از روح و جانی است که در انسان هست. روشن تر این که در این دو حالت بشر قدرت تصمیم گیری و تدبیر امور خویش را ندارد و نه اینکه جانش را خدا می گیرد. دلائل آن این است که:

۱- با وضع موجودی که هر کس با آن مواجه است همخوانی دارد. همه می دانند که وقتی انسان خسته می شود چه به لحاظ جسمی و بدنی یا روحی و روانی خواب بر او عرضه می شود و  پس از رفع خستگی دوباره برمی خیزد و این ارتباطی با قبض روح ندارد. هیچکس به فرد خواب نمی گوید مرده است زیرا می بینیم که او نفس می کشد و همه علائم حیاتی او برقرار است و به محضی که او را صدا کنیم بیدار می شود. بعضی ها خوابشان سبک و بعضی سنگین است و این بستگی به افراد دارد و هیچ تعبیری مبنی بر مرگ هم در باره آنها نمی شود. بعضی آنچنان برخواب خود تسلط دارند که چون اراده کنند در وقت معین از خواب بیدار می شوند.

۲-اگر توفی انفس گرفتن روح باشد خود مساوی با موت خواهد بود و در نتیجه در عبارت نوعی تکرار خواهد بود یعنی مرگ او در حین مرگ اتفاق می افتد. در حالیکه اگر گرفتن کامل اختیار و حق انتخاب باشد این تکرار بر طرف می شود.

۳-با آیات دیگر که در آن از توفی استفاده شده است همخوانی دارد . اگر آیاتی که در آن از واژه توفی استفاده شده را با هم مقایسه کنیم متوجه می شویم که تنها در یک مورد خدا توفی را به خود نسبت می دهد و قطعاً باید این مهمترین بخش توفی باشد. به نظر می رسد آنچه مشخصه اصلی انسانیت انسان است همان اختیار و قوه انتخاب اوست که خدا به او عنایت، و شاید با نفخه روح خود آن را تأمین کرده باشد و حال در خواب و به هنگام مرگ او است که آن را می ستاند. اگر این ویژگی از انسان گرفته شود جان او مانند بقیه حیوانات خواهد بود که اخذ آن را خدا زیر نظر خود به فرشتگانش محول می کند. از نکات مثبتی که در تفسیر علامه طباطبائی هم بود استناد «کار تدبیر بدن و دخل و تصرف» برای نفس بود. یکی از معانی نفس این است که «جوهری است مجرد متعلق به تدبیر و تصرف» (دهخدا در ذیل ماده نفس،۲۲۶۳۰). با آیه ۳ سوره انسان نیز همخوانی دارد که در باره انسان می فرماید «فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا. إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا » (انسان، ۲). و نیز با  « وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا . فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا » (شمس، ۶-۷) جور در می آید. این به این معنا است که نفس انسانی دارای عنصر اصلی اختیار و اراده است و همه می دانند که به هنگام خواب این قدرت از انسان سلب می شود.

۴- توفی با مرگ فرق دارد همچنانکه در بیانات نقل شده هم بود. این به این معنا است که قبل از آنکه مرگ که نهایت و پایان عمر و زندگی است اتفاق بیفتد عمل توفی (بازگرفتن کامل) رخ می-دهد. اصل قدرت اختیار و تدبیر امور را خود خدا و بقیه امور را همچون سلام بر انسانهای پاک، یا زدن بر سر و صورت افراد تبهکار را فرشتگان انجام می دهند. این به این معنا است که هنوز جان در بدن هست و قبل از مرگ و به هنگام جان دادن است که این اعمال اتفاق می افتد و گرنه وقتی بدن فاقد روح شد دیگر زدن بر سر و صورت یا سلام کردن به او فاقد کارآیی لازم خواهد بود. مرگ است که به دنبال انسان است و آدمی از آن فرار می کند. أَیْنَمَا تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ (نساء ۷۸)؛ إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ (زمر، ۳۹)؛ قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ (جمعه،۸) ؛ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ(سورهٔ بقره-آیهٔ ۱۵۶)

۵-جالب است که در این آیه حین موتها آمده و نه عند موتها و یا اذا جاء موتها. از این رو با سخنانی که انسان پس از مواجهه با مرگ می گوید تطبیق می کند. به عنوان مثال «حَتَّیٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّها کَلِمَهٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی‌ یَوْمِ یُبْعَثُون» (مؤمنون: ۹۹-۱۰۰) [کافران در جهل و غفلتند] تا آن گاه که وقت مرگ هر یک از آنها فرا رسد، در آن حال گوید: بارالها، مرا به دنیا بازگردانید. شاید در آنچه از خود به جای گذاشته‌ام (از مال و ثروت و …)، کار نیکی انجام دهم. (به او گفته می‌شود:) هرگز. این گفته سخنی است که (به ظاهر) می‌گوید (ولی اگر برگردد، به آن عمل نمی‌کند) و در پی آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند. و نیز با آیه «وَ جاوَزْنا بِبَنی إِسْرائیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْیاً وَ عَدْواً حَتَّی إِذا أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائیلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ» (یونس،۹۰). «سرانجام بنی‌اسرائیل را از دریا (رود عظیم نیل) عبور دادیم؛ و فرعون و لشکریانش از سرِ ظلم و تجاوز، به‌دنبال آن‌ها رفتند؛ تا زمانی‌که غرقاب دامن او را گرفت، گفت: «ایمان آوردم که هیچ معبودی جز کسی که بنی‌اسرائیل به او ایمان آورده‌اند، وجود ندارد و من از مسلمین هستم» و جواب می شنود «الان و قد عصیت من قبل» (یونس، ۹۱) یعنی «الان در حالیکه قبلاً نافرمانی کردی؟» همخوانی دارد. این دو آیه به صراحت بیان می کنند که انسان به هنگام ظهور علائم مرگ دیگر قدرت تصمیم گیری ندارد و این قدرت همچون زمان خواب از وی سلب شده در حالیکه هنوز ممکن است جانش گرفته نشده باشد. این نه تنها در مورد افراد هست بلکه در مورد اقوام هم هست. ملتی که به عذاب گرفتار می شود به هنگام نزول آن، دیگر تصمیم، تدبیر و انتخاب برای آن فایده ندارد. این عذاب را علامه طباطبائی (۱۳۸۴، ج. ۱۲، ص. ۱۱۹) در تفسیر آیه  ۴۲ سوره ابراهیم (وَأَنذِرِ النَّاسَ یَوْمَ یَأْتِیهِمُ الْعَذَابُ فَیَقُولُ الَّذِینَ ظَلَمُوا رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَیٰ أَجَلٍ قَرِیبٍ نُّجِبْ دَعْوَتَکَ) عذاب استیصال می نامد که در این دنیا وقبل از مرگ اتفاق می افتد.

۶- موت انسان زمانی است که انسان اراده و اختیار ندارد نه اینکه جان نداشته باشد. از این رو قرآن (بقره، ۱۸) می گوید کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمیتُکُمْ ثُمَّ یُحْییکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. چگونه خدا را انکار می کنید، در حالی که مرده بودید و او شما را زنده ساخت، باز می-میراند و زنده می کند و آنگاه به نزد خود باز می گرداند؟ قرار گرفتن موت اولیه قبل از احیا می تواند مشعر بر نداشتن قدرت اختیار و اراده انسان باشد و نه نداشتن جان و روح. بشر تا قبل از اینکه از مادر متولد شود دارای روح است اما قدرت بر انجام کار و حق انتخاب ندارد و شاید بتوان موت در این حالت را بر او اطلاق کرد؛ اگر چه بعضی تفاسیر این موت را به زمانی که نطفه در اصلاب پدران و مادران است نسبت می دهند.

۷-با این تعبیر خدا نشان می دهد که در زندگی بشر هر خوابی نمایش یک حالت حین و قبل از مرگ، و نه خود مرگ است؛ به این معنا که در خواب هم انسان همانند زمان مرگ فاقد اختیار است، منتهی در خواب خدا به انسان مهلت می دهد ضمن اینکه قدرت خود را یادآوری می کند و حالت مشابه زمان مرگ را به او نشان می دهد ولی انسان غافل است. مهم این است که آن قدرتی که مشخصه بارز انسان نسبت به سایر موجودات است را خدا خود به تمام و کمال اخذ می کند و فرشتگان را در آن دخالت نمی دهد!

۸-انسان در برابر مرگ اگر مقاومت می کند به خاطر عُلقه و علاقه او به دنیا و به خیال خود داشتن قدرت و توان انتخاب و تصمیم گیریهای او بر تأمین خواستها، یا امید به دستیابی آنها است تا بتواند به امیال و هوسهای خود تحقق بخشد. تنها این افراداند که به تمایلات خود دلبسته اند و از مرگ فرار می کنند (جمعه،۸). دو گروه نسبت به مرگ یا شائق اند یا ظاهراً بی تفاوت، اول آنهائی که در صراط مستقیم اند و با آنکه آرزو دارند تا هر چه بیشتر به وظائف خود عمل کنند ولی چون زمینه آن فراهم نیست آرزوی مرگ می کنند (مانند حضرت علی که آرزوی مرگ می کند و یا امام حسین که بیعت با زور را نمی پذیرد و مرگ را منتها آرزوی خود می داند، یا همام که وقتی وصف بهشت را می شنود از شوق قالب تهی می کند) و یا آنهائیکه به خاطر عملکرد بد خود از زمانه سیر شده، روزنه امیدی در زندگی نمی بینند و دست به خودکشی می زنند.

۹- با این تعبیر وقتی خدا اختیار را در خواب و در زمان مرگ از آدمی می گیرد نیازی نیست که آن را در جائی به عنوان عالم مثال نگهدارد. البته معلوم نیست ساختن عالم مثال برای بشر است تا بداند که روح جداشده در کجا نگهداری می شود یا برای خدا است که ما برایش تدارک دیده ایم. سؤال این است که چه نیازی است که خدا هر دم به هنگام خواب نفس آدمی را به عالم مثال بفرستد و برگرداند. خدا که همواره همه وجود آدمی به دست او است و مُلک و ملکوت او را در اختیار دارد چه نیازی به عالم مثال دارد. آنچه مهم بود همان قدرت انتخاب و اختیار است که به آدمی به شرحی که گذشت هویت می بخشد و خدا پس از اخذ آن، آن را در نزد خود نگه میدارد و این امر برای خدائی که لا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ، (الرحمن،۳۱) کاری بس آسان است. بشر هم نسبت به حوادثی که در زندگی برایش اتفاق می افتد همه را در ذهن خود دارد و همواره می تواند آن را احضار کند و هیچ حادثه ای مانع حادثه دیگر نیست و نیازی به عالَم خاص ندارد.

۱۰- با این تعبیر معنای زنده بودن شهیدان بیشتر روشن می شود. خدا می فرماید شهیدان زنده اند و در نزد پروردگا متنعم به نعمت اند. این به این دلیل است که شهیدان که همه وجود خود را خالصاً در اختیار خدا قرار داده اند و به مانند حسین بن علی در آخرین لحظات عمرخود می گوید: «الهی رضاً برضائک، صبراً لبلائک، تسلیماً لامرک…» خدا هم قدرت تصمیم گیری را که به هنگام خواب و مرگ از همه سلب می کند باز به آنها بر می گرداند و گوئی همواره زنده اند. البته هر شهیدی به همان اندازه ای از این امتیاز برخوردار است که خود در زندگی به آن عامل، خواستار و آرزومند آن بوده است.

۱۱-بنابراین خواب همانند مرگ نیست بلکه از جهتی همانند حین مرگ و قبل از جان دادن است؛ به این معنا که خدا قدرت تصمیم گیری و اختیار را هم در خواب و هم قبل از دادن جان از انسان می گیرد. همچنین رؤیاهایی که انسان به هنگام خواب می بیند از جهتی با آنچه قبل از مرگ در برابر انسان حضور می یابد قابل مقایسه است. در خواب معمولاً انسان بعضی خوابهایی را می بیند که هم با وقایع اتفاق افتاده برایش در حال یا گذشته، یا ترکیبی از رخدادها هماهنگ بوده و مورد علاقه و توجه او است. اما در حین جان دادن به خاطر مواجهه با موقعیت خطر شاید همه زندگی در جلوی چشمان انسان جلوه گر شده و به قولی رژه می روند.

۱۲-این وجه سلبی قضیه بود به این معنا که خدا در این دو حالت قدرت انتخاب و اختیار را از انسان و انسانها می گیرد؛ اما وجه ایجابی آن این است که همه شخصیت فرد و جامعه در هر زمان در نزد خدائی که ملک و ملکوت هر چیزی در دست او است محفوظ است و این زمینه و مقدمه ای برای زنده شدن دوباره او در روز قیامت برای رسیدگی به اعمال است

جمع بندی و نتیجه گیری

آنچه در این مقاله بیان شد این بود که در تفسیر آیه «الله یتوفی الانفس حین موتها» اگر به آنچه تا کنون گفته شده است تمسک کنیم با واقعیت تطبیق نمی کند ولی چنانچه انفس را به معنای اخص آن یعنی قدرت تصمیم گیری و تدبیر و انتخاب انسانی بگیریم هم با واقعیت تطبیق می کند و هم با آیات دیگر قرآن همخوانی دارد. اگر چنین برداشتی پذیرفته شود دیگر نیازی به خلق عالم مثال (فدائی، خبرآنلاین، مثال و خیال، ۲۰/۶/۱۳۹۸)، نخواهد بود. زیرا به نظر نمی رسد انسان در هر لحظه ای که به خواب می رود روح، یا نفس خود را به عالم مثال بفرستد و سپس باز گرداند. و نیز تا اندازه ای مسئله معاد روشن می شود زیرا که هویت انسان به قدرت انتخاب و تصمیم گیری او بسته است که خدا به او عطا کرده و در طول زندگی در خواب و حین مرگ از او سلب می کند. پس از مرگ هم همه استعدادهای انسانی که در شخصیت او متبلور شده است بدون داشتن قدرت تصمیم-گیری تا روز قیامت نزد خدا می ماند و این برای خدا کار سهلی است. تنها شهدا هستند که خدا این قدرت سلب شده را که اصل زندگی و حیات است به آنها باز می گرداند تا از آن بهره برند.

*غلامرضت فدایی



دیدگاه ها :



 
 

آخرین اخبار